داستانی کوتاه اما شنیدنی و خواندی که آموزه هایی را در این داستان می آموزید این از کتاب کاشکی هنوز مدرسه می رفتیم به قلم قدسی قاضی نور می باشد.
قسمتی از داستان:
پسرک کنار خیابان نشسته بود،دفتر و کتابش جلوش پهن بود و ترازویی پهلوی دستش قرار داشت،چنان سرش به درس و مشقش گرم بود که متوجه نشد مدت ها ایستاده ام و نگاهش می کنم.نزدیکش شدم:می خواهم خودم را وزن کنم پولم را خرد می کنی؟..... ادامه مطلب
او درست نگفت؟
پسرک کنار خیابان نشسته بود،دفتر و کتابش جلوش پهن بود و ترازویی پهلوی دستش قرار داشت،چنان سرش به درس و مشقش گرم بود که متوجه نشد مدت ها ایستاده ام و نگاهش می کنم.نزدیکش شدم:می خواهم خودم را وزن کنم پولم را خرد می کنی؟
سرش را بلند کردو پنج تومنی را از دستم گرفت،یک دو تومنی و مقداری پول خرد کف دستم ریخت و دوباره مشغول کارش شد.ارتباطی که می خواستم برقرار نشد ، او توجهی به من نکرد.
- اسمت چیست؟
سرش را بالا گرفت و با تعجب گفت:
چطور مگر؟
چه تلاش بیجایی هم می شود به بچه ای آن هم به چنین بچه ای نزدیک شد؟
رو راست گفت:می خواهم باهات حرف بزنم.
با تعجب پرسید:راجع به چی؟
- راجع به زندگیت.
- که چه بشود؟
- تا مردم بخوانند و بچه هایی را که برای اینکه بتوانند درس بخوانند کار می کنند بشناسند.
- چرا بشناسند؟
- که دور و برشان را ببینند،بچه های مختلف را بشناسند.
خندید.
- چرا می خندی؟
- به تو می خندم.
- حرفم خندار بود؟
- نه!ولی از این که می خواهی مردم با خواندن زندگی من با بچه های مثل من آشنا شوند خنده ام می گیرد.مردم هرروز صدتا صدتا از کنارم می گذرند،گاهی خودشان را می کشند و ناراحت می شوند که چرا چاق شده اند،یا با من دعوا می کنند که ترازویم خراب است وگرنه آنها این چاق نیستند،بقیه هم که اصلا مرا نمی بینند،این ها که از راه دیدن باز زندگی ها آشنا نمی شوند با خواندن آشنا می شوند؟
چه جوابی داشتم بدهم؟آیا او درست نگفت؟