عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1392
بازدید : 235
نویسنده : mylibrary

بسم الرحمن الرحیم

 

الاغ تنها

 

الاغی تنها در روستایی پیش پیرمرد و پیرزنی زندگی می کرد الاغ های اطراف از او می ترسیدند زیرا اخلاق درستی نداشت و کم حرف می زد زمانی که حرف هم می زد ابرو هایش را به طرف بالا می کشید و چشمانش برق خاصی پیدا می کرد و صدایش کلفت می شد به گونه ای که هر کس آن را می شنید از ترس فرار چه عرض کنم نزذیکش هم نمی آیدو به خاطر همین تنهای،تنها بود و هیچ وقت با کسی به درستی هم صحبت نمی شد و از بوی گند پهن هایی که به بدنش چسپیده بود حتی کسی نزدیک او هم نمی آمد چه پرست در چشمان آبگوشتی و نقلیش نگاه کند از دیگر ویژگی های این الاغ،جدی بودنش بود.می گویند:یک روز این الاغ که بچه بود در مجلسی حضور داشت که در آن مجلس رفیق پدر این نر الاغ،با زبان بجه به او گفت:عزیزم دالی چه کال می کنی؟چند سالته؟این پسرک نره غول که هر چه دربارش بگم کمه جواب داره:مثل خر حرف نزن تو که الاغی.مانند شیر مثل من  حرف بزن.اما من کی هستم که دارم این داستان ها را برای شما می گویم داستان جالبی من برادر زاده این الاغم که این داستان ها را از پدرم که برادر این الاغ باشد به خاطر سپردرم.در روستا ما مدرسه الاغ ها نیست پس به آن روستا می روم تا با زندگی با عمویم در آنجا مشغول به تحصیل نیز باشم.حال نمی دانم با آن خان عموم از دست این اخلاق بدش به کدام دره فرار کنم.

قسمت اول:آشنایی

دوستان چشمتان روز بد نبیند که من الاغ چه بدی ها که در مقابل این خر نچشیدم شاعر می گوید:

خران گر کسی تو هین کند............به بود خر بمیرد آن نبیند.

این داستان ادامه دارد.........


تاریخ : پنج‌شنبه 16 آبان 1392
بازدید : 401
نویسنده : mylibrary

روزی روزگاری دردهکده ای،آسیابانی زندگی می کردکه یک الاغ داشت.این الاغ سال های سال،روزتاشب بارهای سنگین راجابه جاکرده بود.وقتی که اوخیلی پیرشدودیگرقادربه کارکردن نبود،اربابش ازبه اوخودداری کردوگفت:ماغذای اضافی برای یک الاغ به دردنخورنداریم.حالاهرجاکه دلت می خواهدبرو،واورابیرون کرد.الاغ هم به جای ماندن وازگرسنگی مردن دهکده ی قدیمی اش راترک کرد.الاغ همان طورکه بی هدف قدم برمی داشت فکرکرد،پیرشدن خیلی غم انگیزه،دراین موقع اوسگ پیری رادیدکه کنارجاده درازکشیده وخیلی خسته به نظرمی آمد،الاغ پرسید:مشکلی برای شماپیش آمده رفیق؟سگ جواب داد:راستش قدیم ها منو سلطان شکار دهکده صدا می زدن،اما الآن آنقدر پیر شده ام که دیگر نمی توانم شکار کنم بنابراین وقتی اربابم دهان بدون دندان بدون دندان منو دید،بیرون کرد.............................................ادامه مطلب

 

 

ادامه مطلب


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران