array(0) { } داستان های شاهنامه(4)*داستان رستم و شغاد


عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1392
بازدید : 210
نویسنده : mylibrary

 

داستان رستم و شغاد

در ابتدای داستان فردوسی میگوید که این داستان را آزادسرو برایش نقل کرده است و دوباره پس از مدح محمود غزنوی به داستان می پردازد .

در سراپرده زال کنیزی بود که بعد از مدتی باردار شد و پسری بدنیا آورد که نامش را شغاد نهادند . ستاره شناسان او را بداختر یافتند و به زال گفتند..............در ادامه مطلب داستان را ببینید.


بسم الله الرحمن الرحیم

داستان رستم و شغاد

در ابتدای داستان فردوسی میگوید که این داستان را آزادسرو برایش نقل کرده است و دوباره پس از مدح محمود غزنوی به داستان می پردازد .

در سراپرده زال کنیزی بود که بعد از مدتی باردار شد و پسری بدنیا آورد که نامش را شغاد نهادند . ستاره شناسان او را بداختر یافتند و به زال گفتند که وقتی بزرگ شود نژاد سام را تباه می کند و سیستان از او پرخروش میشود . زال غمناک شد و وقتی پسرک شیرخوارگی را پشت سر گذاشت زال او را نزد شاه کابل فرستاد . مدتی گذشت و او بزرگ شد و شاه کابل او را بسیار دوست داشت و به او دختر داد . وقتی شغاد داماد شاه کابل شد او فکر کرد که دادن باج به رستم را قطع کند . در زمان مقرر از طرف رستم آمدند و باج درخواست کردند . شغاد از این موضوع عصبانی شد و به شاه کابل گفت : برادرم از من شرم نمی کند . باید او را به دام اندازیم . شاه کابل هم پذیرفت . شغاد گفت : مهمانی بده و بزرگان را دعوت کن و در میانه مهمانی با من بدرفتاری کن و من با ناراحتی به زابل میروم و نزد پدر و برادرم از تو بدگویی میکنم پس رستم به کمک من می آید .تو در شکارگاه چاهی به اندازه رستم و رخش بکن و روی آن را بپوشان . شاه نیز چنین کرد و شغاد به زابل رفت و نزد پدر و برادر از شاه کابل بدگویی کرد . رستم برآشفت و گفت : من او را میکشم و تو را شاه کابل می کنم . پس خواست لشکری آماده کند اما شغاد گفت : لشکرکشی نکن . حتما او پشیمان شده است . پس رستم با زواره و صدسوار نامدار به سوی کابل به راه افتاد . شاه کابل سراسر نخجیرگاه را چاه کند . سپس وقتی رستم به کابل رسید شغاد بانگ زد که رستم پهلوان آمده است زودتر بیا و پوزش بخواه . شاه کابل از اسب پیاده شد و پابرهنه شروع به گریه کرد و معذرت خواست و رستم هم پذیرفت و او را بخشید . پس در جای سرسبزی نشستند و نوشیدنی فراوان نوشیدند و آسودند سپس شاه کابل گفت : اگر قصد شکار داری اینجا شکارگاه خوبی است . رستم هم پذیرفت .لشکر در شکارگاه پراکنده شد و رستم و زواره هم با هم بودند . رخش از بوی خاک پی برد که چاهی وجود دارد و نعلش را بر زمین کوبید و گام برداشت تا میان دو چاه رسید . رستم خشمگین تازیانه ای به او زد و او که میان دو چاه بود ناگاه در چاه افتاد و پهلویش دریده شد و رستم هم زخمی شد و وقتی چشم باز کرد شغاد را دید و فهمید که همه کارها زیر سر اوست . به او گفت : پشیمان می شوی .شغاد گفت : کار تو دیگر تمام است .شاه کابل به دشت آمد و گفت : میخواهی پزشک بیاورم ؟رستم پاسخ داد : ای زشتکار عمر من به سر رسیده است و دکتر نمیخواهم . همه بزرگان می میرند و من هم می میرم اما بدان که پسرم فرامرز انتقام مرا از تو می گیرد . سپس به شغاد گفت : کمانی بده که اگر شیری آمد بتوانم از خود دفاع کنم تا وقتیکه روزگارم سرآید .شغاد خندان پذیرفت اما رستم کمان را به سوی شغاد نشانه گرفت و شغاد که چنین دید پشت درختی مخفی شد و رستم درخت و برادر را درهم دوخت و سپس به ستایش خداوند پرداخت که توانست انتقام خود را بگیرد و پس از پوزش خواهی از یزدان درگذشت .زواره نیز در گودالی دیگر جان داد . یکی از نامداران سپاه رستم به سوی زابلستان رفت و ماجرا را بازگفت . زال گریان و نالان مرگ آرزو میکرد . پس فرامرز را به کابل فرستاد تا انتقام رستم را از شاه کابل بگیرد و اجساد آنها را بیاورد . وقتی فرامرز به شهر رسید همه نامداران فرار کرده بودند و شهر عزادار بود .به شکارگاه رفتند و ابتدا تن رستم را شستند و جراحاتش را دوختند و مشک و عنبر مالیدند و گلاب و کافور زدند و دیبا پوشاندند و در تابوت نهادند و سپس جسد زواره را نیز چنین کردند . سپس رخش را بیرون آوردند و سوار بر پیل کردند و براه افتادند . از کابل تا زابل مردان و زنان ایستاده بودند و تابوت را روی سر میبردند . بعد از دو روز و یک شب به زابل رسیدند . در باغ دخمه ای ساختند و آنها را در آن قرار دادند و رخش را هم بر در دخمه جای دادند .

پس از پایان سوگواری ، فرامرز لشکر آراست و با سپاهیان رو به سوی کابل نهاد . وقتی شاه کابل فهمید ، سپاهش را آماده کرد . فرامرز در قلبگاه قرار گرفت و جنگ آغاز شد . کابلیها شکست خوردند و شاه کابل به سختی مجروح شد پس او را به شکارگاه بردند و در چاه سرنگون آویختند و چهل تن از خویشان او را سوزاندند . بعد فرامرز به سوی شغاد رفت و درخت و شغاد را از بن سوزاند وسپس یک زابلی را شاه کابل کرد .

در سیستان یکسال سوگواری برپا بود . رودابه به زال گفت : از درد رستم باید نالید . زال گفت : ای زن کم خرد غم گرسنگی تو را از این غم می رهاند .رودابه آشفته شد و سوگند خورد که دیگر نه میخورم و نه می خوابم . یک هفته رودابه چیزی نخورد . نخوابید . چشمانش تاریک شد و از نیرو افتاد و سرهفته دیوانه شد و به آشپزخانه رفت و مار مرده ای دید و خواست تا از آن برای خود غذا درست کند .خدمتکاران جلوی او را گرفتند و برایش خوردنی بردند و او خورد و خفت و از اندوه آسوده شد و دوباره غذا خواست و به زال گفت : راست گفتی که خور و خواب غم مرگ را کم می کند . او مرد و ما هم به دنبالش میرویم پس پولی به درویش داد و از خدا خواست تا رستم را بیامرزد و او را به بهشت ببرد .

از آنسو گشتاسپ که به آخر عمرش رسیده بود ، جاماسپ را طلبید و گفت : از درد اسفندیار غمگین هستم .پس از من بهمن شاه می شود و رازدار او پشوتن است ، سر از فرمان او نپیچد و همراهش باشید . کار من تمام شد پس کلید گنجها را به بهمن سپرد و گفت : تخت و تاج را به تو می سپارم . این بگفت و جان سپرد . دخمه ای ساختند و او را در آن قرار دادند و به عزاداری پرداختند .


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
كلوپ دانلود در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
با سلام خدمت مدير محترم


بخاطر بازديد شما از سايت كلوپ دانلود متشكريم
پاسخ:خواهش می کنم کاری نکردم

/images/anymous.png
متخلف وبسایت در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :

دلیل:ارسال نظر تبلیغاتی........به زودی اسم وی جز متخلفین قرار می گیرد


با سلام ، بدقت بخوانيد.
اگر به دنبال افزايش بازديد و افزايش پيج رنك براي وب سايت يا وبلاگ خود ميگرديد ؛ كافيست به وب سايت تبادل لينك هوشمند ما مراجعه كنيد و با يكبار تبادل لينك با ما ، بازديد + پيج رنك وب سايت يا وبلاگ خود را به اوج برسانيد!
گاهی وقت ها شانس يك بار در خانه آدم رو ميزنه.........نظر تبلیغاتی ممنوع


/images/anymous.png
هیج چی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام. حامد ممنون که به وبلاگ من اومدی .بازم بیاو نظر بده.

/images/anymous.png
ناشناس در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
حامدخیلی ممنون. که به وبلاگ من اومدی. وبلاگ تو هم خیلی خو ب بود

/images/anymous.png
نازنین در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
چطوری جهان پسند

خوش میگذره؟

بازم به من که هر روز بهت سر میزنم تو که همش توی وبلاگ خودتی ، وبلاگ منو اصلا دیدی جهان پسند ؟

دوستان زیادی توی وبلاگ من سایتشون رو لینک می کنند برای همین بازدید زیادی داره ، تو هم وبلاگت رو لینک کن ، تا دوستام بهت هر روز سر بزنند و بازدید وبلاگت زیاد شه.



اینم آدرسه وبلاگمه:

http://nazi-joon-jooni.loxblog.com



والا به خدا بازدید وبلاگم واقعیه

جهان پسند منتظرتما

/images/anymous.png
مهرنوش در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
جهان پسند اسم شماست؟



خخخخخخخ



جهان پسند پیشنهاد می کنم واسه افزایش بازدیدت با هم تبادل لینک کنیم. منتظرتم !!!

/images/anymous.png
نازی در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام چرا جواب منو توی چت نمیدی جهان پسند ؟

چقدر بگم بیا با من تبادل لینک کن تا بازدید وبلاگ هامون زیاد شه ؟ بیا وبلاگم رو ببین فقط مخصوص افزایش بازدیده . فقط کافیه تبادل لینک کنی. همین الان بیا بهم سر بزن .............


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران