عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392
بازدید : 181
نویسنده : mylibrary

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ما برای شما دوستان عزیز هر روزه داستان طنز را پست و ارسال می کنیم تا از آنان بخوانید و اگر هم خواستید آن را به کمک دوستانتان به نمابش بگذاریم.پس برای دیدن این داستان جدید و زیبا لطفا به ادامه مطلب بروید و داستان را بخوانید یا هم آن را به صورت نمابش در بیاورید.


عیادت

(نمایشنامه کوتاه طنز)

 

شخصیت ها:

آنّاقلی(80ساله)- مرادقلی(75ساله)-ارازقلی(50ساله)

 

صحنه اول: منزل آنّاقلی


ارازقلی:آناقلی! آناقلی! دوستت مرادقلی سخت مریض شده و در خانه خودش خوابیده

(آناقلی اطرافش را نگاه می کند)

ارازقلی: ای بابا یادم نبود آناقلی گوشاش کره

(ارازقلی خود را به گوشهای آناقلی نزدیک می کند و فریاد می زند)

ارازقلی: هی آناقلی! مرادقلی مریض شده. الان توی خونه اش در رختخواب خوابیده

آناقلی(بلند صحبت میکند): راست میگی؟ واخ واخیییییی! بریم عیادتش؟

ارازقلی(کنار گوش آناقلی): من رفتم خودت برو.

آناقلی:بولیا.. باشه. خودم میرم. تو به ماهیهات برس

ارازقلی: باشه. من رفتم. خوش. خدانگهدار

آناقلی: بولیا خوش. خداحافظ


آنّاقلی:(با خودش با صدای بلند حرف می زند) خوووب، من کرم. چطوری حرف مرادقلی رو بشنوم؟
 و با هاش حرف بزنم؟ اون مریضه. صداشم ضعیفه.آهااااان وقتی ببینم لبهاش تکان می‌خوره  می‌فهمم که مثل من داره احوالپرسی می‌کنه. خوب. بذار تمرین کنم چی میخوام بگم:

 آها، من میگم: حالت چطوره مرادقلی؟ اون مثلاً میگه: خوبم.  شکر خدا بهترم.

  من میگم: خدا را شکر چی خوردی؟ اونم میگه مثلاً: شوربا، یا سوپ یا دارو.

  من میگم: نوش جان. دکترت کیه؟ اونم میگه  فلان دکتر

  من میگم: اون دکترقدمش خیره. همة مریضا رو شفا میده.  ما اونو می‌شناسیم. دکتر خوبیه.

 

صحنه دوم: منزل مرادقلی

 آناقلی: (با صدای بلند) سلام مرادقلی حالت چطوره ؟

مرادقلی: از درد می‌میرم.

آناقلی: خدا را شکر.

مرادقلی(با تعجب و اندوهگین): نمه؟! چی؟ والله این دشمن منه.دوست من نیست
آناقلی: چی می‌خوری؟

مرادقلی: زَهَر.

آناقلی(همچنان با صدای بلند) نوش جان! زیاد بخور زودتر اثر کنه
(مرادقلی به شدت عصبانی می شود)

آناقلی: هیت مرادقلی! دکترت کیه؟

 مرادقلی: عزراییل
آناقلی: قدمش مبارکه. خوب میشناسم. دکتر خوبیه

مرادقلی(با فریاد) غاب سسینگی. خفه شو!

(قوطی یی که در کنارش قرار دارد و گهگاهی آب دهانش را در آن می ریزد بر می دارد و به طرف آناقلی پرت می کند)

آناقلی: اَی نَدیانگ زانگار! چیکار میکنی گستاخ؟!

مرادقلی: تور یوقبول. برو گمشو. تو اومدی منو تسکین بدی یا حال منو بدتر کنی؟

( ... و دوستی چند ساله آن ها تا مدتی پایان می پذیرد)

نیشخندخندهنیشخند


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟