عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1392
بازدید : 175
نویسنده : mylibrary

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ما برای شما دوستان عزیز هر روزه داستان طنز را پست و ارسال می کنیم تا از آنان بخوانید و اگر هم خواستید آن را به کمک دوستانتان به نمابش بگذاریم.پس برای دیدن این داستان جدید و زیبا لطفا به ادامه مطلب بروید و داستان را بخوانید یا هم آن را به صورت نمابش در بیاورید.


عیادت

(نمایشنامه کوتاه طنز)

 

شخصیت ها:

آنّاقلی(80ساله)- مرادقلی(75ساله)-ارازقلی(50ساله)

 

صحنه اول: منزل آنّاقلی


ارازقلی:آناقلی! آناقلی! دوستت مرادقلی سخت مریض شده و در خانه خودش خوابیده

(آناقلی اطرافش را نگاه می کند)

ارازقلی: ای بابا یادم نبود آناقلی گوشاش کره

(ارازقلی خود را به گوشهای آناقلی نزدیک می کند و فریاد می زند)

ارازقلی: هی آناقلی! مرادقلی مریض شده. الان توی خونه اش در رختخواب خوابیده

آناقلی(بلند صحبت میکند): راست میگی؟ واخ واخیییییی! بریم عیادتش؟

ارازقلی(کنار گوش آناقلی): من رفتم خودت برو.

آناقلی:بولیا.. باشه. خودم میرم. تو به ماهیهات برس

ارازقلی: باشه. من رفتم. خوش. خدانگهدار

آناقلی: بولیا خوش. خداحافظ


آنّاقلی:(با خودش با صدای بلند حرف می زند) خوووب، من کرم. چطوری حرف مرادقلی رو بشنوم؟
 و با هاش حرف بزنم؟ اون مریضه. صداشم ضعیفه.آهااااان وقتی ببینم لبهاش تکان می‌خوره  می‌فهمم که مثل من داره احوالپرسی می‌کنه. خوب. بذار تمرین کنم چی میخوام بگم:

 آها، من میگم: حالت چطوره مرادقلی؟ اون مثلاً میگه: خوبم.  شکر خدا بهترم.

  من میگم: خدا را شکر چی خوردی؟ اونم میگه مثلاً: شوربا، یا سوپ یا دارو.

  من میگم: نوش جان. دکترت کیه؟ اونم میگه  فلان دکتر

  من میگم: اون دکترقدمش خیره. همة مریضا رو شفا میده.  ما اونو می‌شناسیم. دکتر خوبیه.

 

صحنه دوم: منزل مرادقلی

 آناقلی: (با صدای بلند) سلام مرادقلی حالت چطوره ؟

مرادقلی: از درد می‌میرم.

آناقلی: خدا را شکر.

مرادقلی(با تعجب و اندوهگین): نمه؟! چی؟ والله این دشمن منه.دوست من نیست
آناقلی: چی می‌خوری؟

مرادقلی: زَهَر.

آناقلی(همچنان با صدای بلند) نوش جان! زیاد بخور زودتر اثر کنه
(مرادقلی به شدت عصبانی می شود)

آناقلی: هیت مرادقلی! دکترت کیه؟

 مرادقلی: عزراییل
آناقلی: قدمش مبارکه. خوب میشناسم. دکتر خوبیه

مرادقلی(با فریاد) غاب سسینگی. خفه شو!

(قوطی یی که در کنارش قرار دارد و گهگاهی آب دهانش را در آن می ریزد بر می دارد و به طرف آناقلی پرت می کند)

آناقلی: اَی نَدیانگ زانگار! چیکار میکنی گستاخ؟!

مرادقلی: تور یوقبول. برو گمشو. تو اومدی منو تسکین بدی یا حال منو بدتر کنی؟

( ... و دوستی چند ساله آن ها تا مدتی پایان می پذیرد)

نیشخندخندهنیشخند


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران