عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 138
نویسنده : mylibrary

گنج دزد دريائي

 

ريش آبي غرغر مي كرد و مي گفت: ده قدم از ايوان و بيست قدم از بوته رز، اينجا . گنج اينجاست . اين خوابي بود كه اون شب جاويد ديد.

 

 

 روز بعد جاويد شروع به كندن زمين كرد او آنقدر زمين را كند كه يك گودال عميق بوجود آمد.

 ادامه مطلب......             .................   ...................


تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 176
نویسنده : mylibrary

حیف نون | جوک جدید قل مراد

ادامه مطلب.....................................


تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 120
نویسنده : mylibrary

ملا نصرالدین شخصیتی داستانی و بذله‌گو در فرهنگ‌های عامیانه ایرانی، افغانی، ترکیه‌ای، عربی، کُردی، قفقازی، هندی، پاکستانی و بوسنی است که در یونان هم محبوبیت زیادی دارد و در بلغارستان هم شناخته‌شده است. ملا نصرالدین در ایران و افغانستان بیش از هر جای دیگر به عنوان شحصیتی بذله گو اما نمادین محبوبیت دارد.

درباره وی داستان‌های لطیفه‌آمیز فراوانی نقل می‌شود. اینکه وی شخصی واقعی بوده یا افسانه‌ای مشخص نیست. برخی منابع او را واقعی دانسته و هم روزگار با تیمور لنگ (درگذشته ۸۰۷ ق.) یا حاجی بکتاش (درگذشته ۷۳۸ ق.) دانسته‌اند.*[۱] در نزدیک آق‌شهر از توابع قونیه در ترکیه محلی است که با قفلی بزرگ بسته شده و می‌گویند قبر ملا نصرالدین است.

او را در افغانستان، ایران و جمهوری آذربایجان ملا نصرالدین، در ترکیه هوجا نصرتین (خواجه نصرالدین)، در عربستان جُحا (خواجه) می‌نامند و در بین کُردها به «ملا مشهور» معروف است. مردم کارها و حرکات عجیب و مضحکی به او نسبت می‌دهند و به داستان‌های او می‌خندند. قصه‌های ملا از قدیم در شرق رواج داشته و دانسته نیست ریشه آنها از کدام زبان است.

داستان های ملانصرالدین ادامه مطلب................................


تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 166
نویسنده : mylibrary

The New Policeman
In a small town a man stole some money from a house. The police began to look for the thief, and they found him in 2 days. They brought him to the police station and found some of the money in his coat.
There was a new policeman at the police station, and they wanted to give him some work.
Take this thief to the city (said one of them)
You must go there by train, and it goes very soon. Don't be late.
The policeman and the thief set out along the road to the station. On their way they came to a shop. In this shop bread was sold.
"We have no food and we must eat something in the train (said the thief) It is long way to the city and it will take a long time. I'll go into this shop and buy some bread. Then you and I can eat it in the train. Wait here for me. The policeman was glad" I'll have some food in the train" he thought "be quick" he said to the thief. "We haven't much time"
The thief went into the shop, and the policeman waited in the street for a long time. But then he began to think about the train, and at last he went into the shop.
"Were is the man who came in here to buy some bread?"(policeman said) " He went out of the back door" (said the shopkeeper)
The policeman ran out of the back door, but he could not find the thief. So he had to go back to the police station and tell the others about it. They were very angry with him and he was very unhappy.
All the police of the town began to look for the thief again, and they soon caught him. They brought him back to the police station and called the same policeman.
"Now" (said one of them angrily)
" Take him to the city, and don't lose him again!"
The policeman and the thief set out again along the same road to the station, and they came to the same shop.
Thief: wait here, I want to go into that shop and buy some bread for our journey.
Policeman: Oh no! You did that before and you ran away. this time, I'll go into the shop and buy the bread, and you must wait here for me.


تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 159
نویسنده : mylibrary

بسم الله الرحمن الرحیم

زکریای رازی یکی دیگر از دانشمندان ایرانی و همچنین مشهور جهانی را در این پست به تصویر کشیده ایم.پس دوستان عزیز علاقه مندانی که می خواهند داستان این دانشمند را نیز بشنوند به ادامه مطلب رجوع کنند.

یک سخن از زکریا رازی بشنوید و سپس به ادامه مطلب برای دیدن داستان وی بروید:«اگر همه می‌توانستند از استعدادهای خود درست بهره بگیرند، دنیا همان بهشت موعود می‌شد که همه می‌خواهند.»


تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 159
نویسنده : mylibrary

بسمه تعالی

نام:من دیگه خجالت نمی کشم

مولف:احمد

موضوع:کودکانه

زبان:پارسی

دانلود

توضیحات:این داستان خیلی کوتاه و مختصر می باشد و حول کودکانی که خجالتی هستند سخن می گوید پس برای دیدن داستان به ادامه مطلب رجوع کنید.


تاریخ : چهارشنبه 07 اسفند 1392
بازدید : 172
نویسنده : mylibrary

بسمه تعالی

دوستان عزیز باز هم با داستان زندگی پیامبری دیگر از پیامبران خدا آمدیم.این بار می خواهیم داستان کلیم الله را برای شما بیان کنیم و با زندگی وی آشنا شوید و از معجزاتی که ایشان داشتند درس بگیرید و ایمانتان را نزد خدا بیفزویید.

پس به ادامه مطلب بروید تا از زندگینامه یکی دیگر از گرامی ترین افراد خدا آشنا شوید.


تاریخ : سه‌شنبه 06 اسفند 1392
بازدید : 164
نویسنده : mylibrary

چه كسي تكاليف پاتريك را انجام داد؟    

 

پاتریک هیچوقت تکالفش را انجام نمی داد. او می گفت اینکار خسته کننده است. او هميشه بیسبال و بسکتبال بازی می کرد

................ادامه مطلب


تاریخ : سه‌شنبه 06 اسفند 1392
بازدید : 116
نویسنده : mylibrary

قورباغه كوچولو به قورباغه بزرگي كه كنار بركه نشسته بود مي گفت: واي پدر،من يك هيولاي وحشتناك ديدم. او به بزرگي يك كوه بود و روي سرش هم شاخ داشت. دم درازي داشت و پاهايش هم سم داشت...........ادامه مطلب


تاریخ : سه‌شنبه 06 اسفند 1392
بازدید : 175
نویسنده : mylibrary

چرا به آن كوه و چمنزار مي آمد يك چوپان دلسوز و يك سگ دقيق داشت. آنها مواظب هر اتفاقي در گله بودند.

گرگ گرفتار شده بود و نمي دانست چكار بكند تا اينكه يك روز اتفاق عجيبي افتاد. او يك پوست گوسفند را پيدا كرد. گرگ آنرا برداشت و بسرعت فرار كرد..............ادامه مطلب


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران