عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : سه‌شنبه 13 اسفند 1392
بازدید : 217
نویسنده : mylibrary

بسمه تعالی

مرد: خانم صدای اون جارو برقی را كم كن دارم فوتبال می‌بینم.
زن: خوبه والا! غیرتت كجا رفته؟ تو بشینی فوتبال ببینی، اونوقت من كار كنم؟ واقعا كه! مرد هم مردهای قدیم!
مرد: چی؟ مرد هم مردهای قدیم؟! چطور وقتی من می‌گم فلان كار دیگه از سن من و تو گذشته، عصبانی می‌شی و می‌گی "من كه سنی ندارم"! حالا می‌گی "مرد هم مردهای قدیم" ؟!!
بقیه داستان در ادامه مطلب

زن: بیا! اینم جای كمك كردنته. بشین هی توی حرف‌های من نكته در بیار و سر بحث رو باز كن. هی توی شله زرد دنبال گوشت بگرد.
مرد: اولا كه گوشت نه و تخم مرغ! امروزه روز دیگه تو شله زرد باید دنبال تخم مرغ گشت نه گوشت!
زن: ئه! خوب شد گفتی تخم مرغ، الان چند روزه می‌خوام بگم تخم مرغ بخری هی یادم می‌ره. پاشو برو یه كیلو تخم مرغ بخر بیار هیچی نداریم برای شام بخوریم
مرد: چه خبره خانم؟ مگه من روی گنج نشسته‌ام؟! یك كیلو!!!
زن: به من ربطی نداره. هیچی تو یخچال نداریم. خودت می‌دونی و شكم بچه‌ها.
مرد: اگه گذاشتی من این فوتبال رو ببینم. برم یه كیلو تخم مرغ بخرم، دست از سرم بر می‌داری؟
زن: هان؟ چی؟ صداتو نمی‌شنوم!
مرد: خب خاموش كن اون جارو برقی را تا بشنوی!
زن: چی می‌گی؟ نمی شنوم.
مرد: هیچی! من رفتم تخم مرغ بخرم.
زن: نون و ماست هم بخر.
مرد: ئه! چی شد؟ شنیدی!
زن: چی؟

(یك ربع بعد)

مرد: سلام
زن: سلام؛ پس كو تخم مرغ‌ها؟!
مرد: هان؟
زن: هان چیه؟ می‌گم كو تخم مرغ‌ها؟!
مرد: هاااان! تخم مرغ‌ها! چیزه. چی می‌گن؛ آهان! شكست!
زن: شكست؟ یعنی چی شكست؟ مگه بچه دو ساله‌ای كه زدی شكستی؟
مرد: نه خانم. نمی‌دونی كه چی شد؟
زن: چی شد؟
مرد: همین دیگه! وقتی من می‌خوام اخبار ببینم و تو نمی‌ذاری و می‌خوای سریال ببینی، همین می‌شه دیگه!
زن: چه ربطی داره؟ من سریال نبینم، تخم مرغها نمی‌شكنن؟! وا!
مرد: نخیر خانم! رئیس سازمان پیشگیری و مدیریت بحران شهر تهران گفته كه هفته‌ای یک یا دو زلزله خفیف در تهران رخ می‌دهد. گاهی در ماه سه تا چهار زلزله خفیف رخ می‌دهد.
زن: واقعاً؟ راست گفته؟!
مرد: بله خانم! فكر كردی مسئولین به من و تو دروغ می‌گن؟ دیگه این حرف را جایی نزنی‌ها! ممكنه سنگ بشیم.
زن: باشه. خب حالا چكار كنیم؟
مرد: نمیدونم. باید مواظب خودمون باشیم كه نمی‌ریم.
زن: من كه زلزله را نمی‌گم؛ شام را می‌گم!
مرد: آهان. نمی‌ذاری كه بگم. از بس هی تو حرفم می‌پری یادم میره چی می‌خواستم بگم.
زن: خب باشه! بگو.
مرد: هیچی دیگه. من تخم مرغ‌ها را خریدم، داشتم می‌اومدم، توی راه پله بودم كه یهو زلزله اومد . تخم مرغ‌ها از دستم افتاد و شكست و ریخت رو زمین.
زن: واقعا؟ راست می‌گی؟!
مرد: ای بابا! خانم تو هم به همه شك داری‌ها! شاید مسئولین به آدم دروغ بگن ولی شوهر آدم كه به آدم دروغ نمی‌گه!
زن: حالا چكار كنیم؟
مرد: نمی‌دونم والا. یه چیز دیگه می‌خوریم.
زن: من كه شام را نمی‌گم. زلزله را می‌گم!

مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید