بسمه تعالی
کتابی با نام آلیس در سرزمنی عجایب که کارترجمه آن
را خانم میرزایی بر عهده دارد این کتاب داستانی بسیار
زیبا می باشد که به صورت انیمیشن نیز در آمده است.
انشارات لوح دانش وظیفه نشر این کتاب را بر عهده
داشته است.
قسمتی از داستان:
خواهر آلیس گفت:«خوب دیگر بهش فکر نکن،حال باید به خانه برگردیم
که وقت خوردن چای و عصرانه است.آلیس بچه گربه اش را برداشت
و گفت دینا ممکن است که بعد از آن همه ماجرا،من در دنیای حقیق باشم؟!
بسم الله الرحمن الرحیم
یک روزگرم تابستان،آلیس وبچه گربه ی ملوسش،دینا،روی شاخه ی درختی نشسته بودند.زیردرخت،خواهرآلیس درحال خواندن کتاب تاریخ باصدای بلندبود.اماآلیس به اوگوش نمی کردودردنیای رویاهای خودغوطه وربود،دنیایی که درآن خرگوش هالباس می پوشیدندودرحانه های کوچک زندگی می کردندوآلیس دینارابرداشت وازدرخت پایین آمد،درست همان موقع،یک خرگوش سفیدرادرحال فراردیدکه یک ساعت بزرگ رامحکم باپنجه هایش گرفته است.
خرگوش سفید،همان طورکه می دویدزیرلب می گفت:دیرم شده!دیرم شده!آلیس بهت زده گفت:((چقدردقیق!یک خرگوش برای چه ممکن است دیرش شده باشد!؟))وفریادزدخئاهش می کنم صبرکن تامن هم بیایم.
اماخرگوش نایستادوهمچنان باصدای بلندمی گفت که«دیرم شده! دیرم شده!»ودرسوراخ بزرگی پای درخت ناپدیدشد.آلیس که حسن کنجاکاویش تحریک شده بود،به دنبال خرگوش با فشار و زحمت وارد سوراخ تنگ شد و چهار دست و پا داخل تونل شروع به حرکت کرد.ناگهان آلیس احساس کرد که از جای بلندی افتاده است و با سرعت رو به پایین سقوط می کند،هر لحظه پایین و پایین تر،اما خوشبختانه لباس او مثل یک بالن پر از باد شد و مانند چتر نجات او را از سقوط نجات داد. او در فضای تونل شناور بود و به آهستگی و بی وزنی در طول تونل به جلو حرکت می کرد.برروی دیوار های تونل،تابلوهای عجیب و غریبی دیده می شد،اثاثیه و مبلمان داخل آن هم خیلی عجیب بودند بالاخره آلیس به انتهای تونل رسید خرگوش سفید در انتهای یک راهروی خیلی بلند که در گوشه تونل قرار داشت،دوباره ناپدید شد.آلیس فریاد زد«صبر کن!»و دنبال او دوید،در انتهای راهروی بلند و باریک یک در بسیار کوچولو قرار داشت.آلیس دستگیره در را تکان داد.صدایی گفت:هی!
این صدا از دستگیره در بود.آلیس گفت:«من می خواهم دنبال خرگوش سفید بروم،خواهش می کنم بگذارید داخل شوم»دستگیره پاسخ داد«متأسفم،تو خیلی بزرگی،کمی از محتویات داخل آن بطری بخور.»
آلیس به اطراف نگاهی انداخت و یک بطری پیدا کرد که روی آن نوشته بود«مرا بنوش»آلیس اول چند قطره از آن را امتحان کرد و بعد تا قطره آخر آن را نوشید. در همان لحظه آلیس شروع به کوچک شدن کرد.او به قدری کوچک شد که از آن در کوچولو به راحتی می توانست عبور کند.
آن سوی در آلیس در ابتدای یک جنگل بزرگ بود.ناگهان دوباره خرگوش سفید را از دور لا به لای درختان دید و شروع به دویدن به دنبال او کرد،اما هنوز چندی نگذشته بود که دو مرد چاق و کوتوله که کاملا شبیه به هم بودند راه را سد کردند.نام های آنان«مثل» و «مانند» بود.آلیس گفت:اسم من هم آلیس است. من می خواهم بدانم که خرگوش سفید از کدام طرف رفته؟!
دو مرد کوتوله همزمان با هم شروع به صحبت کردند.آلیس نمی توانست بفهمد که آنها چه می گویند.بنابراین تصمیم گرفت که جهت دیگری را برای ادامه مسیرش انتخاب کند.آلیس خیلی زود به خانه ی کوچکی رسید،همان طور که به طرف خانه می رفت،خرگوش سفید را دید که از در ورودی خانه به بیرون پریداولباس جدیدی به تن داشت که یک بلوزبایقه ی چین داربود.خرگوش دوباره فریادزد((خدای من دیرم شده!دیرم شده!))سپس روکردبه آلیس وگفت:((برودستکش های من رابیاور!))آلیس ازاین که خرگوش بااوصحبت کرده بود،خیلی هیجان زده شدوفوراداخل خانه ی کوچک رفت.
آلیس همه جارادنبال دست کش گشت ولی به جای آن یک شیشه حاوی چندبیسکویت پیداکرد،بیسکویت هابه نظرخوردنی وخوشمزه می آمدند،بنابراین بی درنگ یکی ازآن هارابرداشت وخورد...ناگهان شروع کردبه بزرگ شدن،بزرگ وبزرگتروخیلی زودازحجم خانه بزرگترشد،دست هایس ازپنجره هاوپاهایس ازدربیرون زدند.
آلیس باخودگفت:ممکن است اگرچیزی دیگری پیداکنم وبخورم دوباره کوچک شوم.اودست هایش راتاآنجاکه می توانست درازکردوازتوی باغ روبروی خانه یک هویج کندووقتی آن راخورد،دوباره شروع به کوچک شدن کرد.آلیس خیلی زودبه قدری کوچک شدکه می توانست از در ورودی خانه عبور کند.خرگوش از اینکه می دید آن هیولا ناپدید شده است خیلی خوشحال بود و دوباره شروع به دویدن به سمت پایین باغ کرد.
آلیس هم شروع به دویدن به دنبال خرگوش کرد.اما حالا چون خیلی کوچک شده بود،علف ها به نظرش جنگل عظیمی می آمدند.که ناگهان با شنیدن صدایی خواب آلود در جا میخ کوب شد.آن صدای عجیب پرسید:«آلیس،حالت چطور است؟!»آلیس وقتی خوب نگاه کرد، کرمی را دید که زیر سایه یک قارچ لم داده بود.
آلیس پاسخ داد من آلیس هستم و آرزو دارم که یک کم بلندتر شوم.....کرم درخت ناگهان تبدیل به یک پروانه زیبا شد و گفت:من می توانم کمکت کنم.وبه یک قارچ اشاره کرد و ادامه داد:«یک طرف از این قارچ تو را بلندتر و طرف دیگر تو را کوتاه تر می کند.»و بعد هم پروانه زیبا بال زد و رفت.آلیس نزدیک قارچ رفت و با دقت به آن نگاه کرد.او سعی کرد که تصمیم بگیرد کدام طرف آن ممکن است او را بلند تر کند.او نتوانست، بالاخره او یک تکه از هر دو طرف قارچ کند و یکی از تکه های کنده شده را خورد.
خوشبختانه آلیس قطعه درست را انتخاب کرده بود و خیلی زود به قد طبیعی خودش بازگشت.او قطعه دیگر قارچ را در جیبش انداخت و در اطراف مشغول قدم زدن شد که صدای آوازی به گوشش رسید.به سمت صدا برگشت.او یک لب خندان که دندان هایش نمایان بود و یک جفت چشم را دید.آلیس دقیق تر نگاه کرد،یک گربه عجیب با خط های ارغوانی در برابرش ظاهر شد.آلیس گفت:«من دنبال خرگوش سفید هستم.از کدام راه باید بروم؟»گربه ی عجیب گفت:من گربه ی چشایر هستم.اگر من دنبال خرگوش سفید می گشتم،از «مدهتر» و «مارچ هر»می پرسیدم از کدام طرف؟و به سوی جاده ای در جنگل اشاره کرد و سپس گربه ی عجیب ناپدید شد.بنابراین آلیس آن جاده را دنبال کرد و خیلی زود صدای آواز مدهتر و مارچ هر را شنید،آنها مشغول نوشیدن چای سر یک میز بسیار بسیار بزرگ و مجلل بودند.
مدهترگفت:«مایک مهمانی غیرتولدداریم،چون مافقط یک روزدرسال مهمانی تولدداریم، بنابراین364روزدیگررامهمانی غیرتولدمی گیریم!»مارچ هرازآلیس پرسیدازکجاآمده است وآلیس شروع کردبه توضیح دادن:«همه چیزازآنجاشروع شدکه من وگربه ام دیناروی شاخه ی درخت نشسته بودیم و...»ناگهان صدای جیغی بلندشد:«وای گربه؟؟!»وبعدیک موش کوچولوازداخل فنجان چای بیرون پریدودورمیزشروع به دویدن کرد.مدهترصدا زد:«بگیریدش! »درهمین موقع خرگوش سفیددوباره ظاهرشدوبازهم گفت:وقت نیست دیرم شده!»و دوباره کمی دورترناپدیدشد.آلیس فریادزدصبرکن وازپشت میزبلندشدوبه دنبال او دوید.
آلیس دیگرازپیمودن راهای عجیب غریب دراین سرزمین عجایب خسته شده بودوباخودش گفت:دیگربهتراست به خانه برگردم اماناگهان گربه چشایرظاهرشدوگفت:«تونمی توانی بدون اینکه ملکه راملاقت کنی به خانه برگردی»بعدازگفتن این حرف یک در ازمیان درخت نزدیک آنهابازشد.آلیس به طرف آن رفت وازآن عبورکردوناگهان خودش رادرباغ یک قصربزرگ دید.اوازدیدن دوکارت بازی که گل های رز سفیدرابارنگ قرمزنقاشی می کردند،متعب مانده بود.
کارت هاتوضیح دادندکه ملکه ی آس دل،رزهای قرمزسفارش داده است وآنهارزهای سفیدرا،قرمزمی کنندبه این امیدکه متوجه نشودواگرملکه بفهمدکه این رزهاابتداسفید بودندسرازبدن آنهاجداخواهدکرد.
درست همان موقع دربزرگ قصربازشدوخرگوش سفیدرژه کنان بیرون آمدواعلام کرد:« ملکه دلهاوپادشاه»ملکه به سوی بوته ی گل رز قدم برداشت وبالحنی جدی پرسید:«چه کسی رزهای منراقرمزکرده است؟سرش رابزنید»وبعدمتوجه آلیس شد،آلیس درحالی که ازترس می لرزیدگفت:«من دنبال راه برگشت به خانه هستم.»ملکه فریادزد:«راه خانه ی تو؟تمام راه های اینجامتعلق به من است!سرش رابزنید!»
ولی ملکه سریعاتغییرعقیده دادوازآلیس پرسید:«ببینم توکریکت بازی می کنی؟!»آلیس پاسخ داد:«بله قربان».وبعدملکه دستوردادخوب بیا بازی را شروع کنیم.
آلیس هرگز چنین بازی کریکت عجیبی ندیده بود توپ بازی جوجه تیغی و راکت بازی هم فلامینگو بودند.درست موقعی که ملکه می خواست با فلامینگوی خودش،جوجه تیغی را پرتاب کند،گربه چشایر ظاهر شد و فلامینگوی ملکه وحشت کرد.در این اوضاع در هم برهم،ملکه تعادلش را از دست داد و افتاد.او شدیدا از کوره در رفت و رو به آلیس کرد و نعره زد سرش را بزنید.
پادشاه گفت:ملکه اجازه بدهید،اول او را دادگاهی کنیم؟!ملکه نفس عمیقی کشید و گفت:«بسیار خوب!»سپس هم به ادگاه رفتند و آلیس هم مجبور شد که به دادگاه بیاید. ملکه در جایگاه قاضی نشست.خرگوش سفید گفت:عالی جناب،زندانی متهم به تقلب در بازی کریکت است»ملکه داد کشید:هیچ اهمیت ندارد!او مجرم است،سرش را بزنید!در این لحظه شاه پرسید:ممکنه اجازه بدهید چندتا شاهد به جایگاه دعوت کنیم؟!ملکه سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و گفت:«بسیار خوب!اما دادگاه رسمی است و ادامه دارد.»
اولین شاهد،مارچ هر بود بعد از او موش کوچولو و به دنبال او مدهتر آمدند.در همان لحظه گربه ی چشایر هم ظاهر شد آلیس گفت:قربان،نگاه کنید گربه ی جادویی!
همان موقع موش کوچولو از فنجانش بیرون پرید!او دور اتاق دادگاه می دوید و همه حضار هم جیغ کشیدند و به دنبال او دویدند. ناگهان آلیس به یاد قطعه ی باقی مانده از آن قارچ در جیبش افتاد و یک تکه از یکی از قسمت های آن را خورد.او ناگهان دوباره شروع به بزرگ شدن کرد،بزرگ و بزرگتر،طوری که همه حاضرین وحشت زده شده بودند.ملکه فریاد زد« سرش را....»اما قبل از این که بتواند جمله اش را تمام کند،آلیس گفت:من از شما نیم ترسم،شما فقط یک ملکه ی پیر بد اخلاق هستید!چیزی از گفته آلیس نگذشته بود که دوباره احساس کرد دارد کوچک می شود ملکه با حالت پیروزمندانه ای پرسید:«خوب،حالا بگو ببینم،چه گفتی،عزیزم؟»آلیس که چاره ی دیگری نداشت،پا به فرار گذاشت و به سرعت از دادگاه گریخت.
اما خیلی زود راهش را در پرچین های پر پیچ و خم گم کرد.او هنوز نمی توانست صدای ملکه را بشنود ولی به نظر می رسید که صدای ملکه از مسافت خیلی دور مثل یک رویا به گوشش می رسد.ناگهان آلیس شنید یکی او را صدا می کند«آلیس،آلیس لطفا بیدار شو!» آن صدا متعلق به خواهرش بود:«آلیس تو خیلی وقته خوابیدی،هیچ چیز از درس تاریخ یادت مانده؟!»آلیس چشمانش را مالید،دینا زیر دامن آلیس خود را پیچ تابی داد و دوباره به خواب رفت.آلیس گفت:«نمی دانی چه اوقات پر هیجانی داشتم!یک خرگوش سفید آنجا بود من دنبال او رفتم و...»
خواهر آلیس گفت:«خوب دیگر بهش فکر نکن،حال باید به خانه برگردیم که وقت خوردن چای و عصرانه است.آلیس بچه گربه اش را برداشت و گفت دینا ممکن است که بعد از آن همه ماجرا،من در دنیای حقیق باشم؟!