عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : چهارشنبه 02 بهمن 1392
بازدید : 229
نویسنده : mylibrary

بسمه تعالی

داستان جنگل باران 1 که یکی از مدیران وبلاگ این داستان

را نوشته است امیدوارم که با خواندن این داستان کنجکاویتان

برای داستان جنگل باران 2 بیشتر شود دلیل کمبود آن،کم بود

وقت می باشد انشاءالله که نظرات و انتقاداتتان را از داستان

رانیز بدهید.

قسمتی از داستان:

 

شرزر که خیلی زرافه بد جنس و شروری بود در این میان سخنی گفت

و آن این بود:باید زرافه را در باغ وحش پیش انسان ها بگذاریم تا هم جنگل

در آسوده باشد و هم بتوانیم مشکلی را برای انسان ها به وجود آوریم.

آنها همین کار را کردند و زرافه بیچاره در باغ وحش زرافه های باغ وحش گذاشتند.

 


بسم الله الرحمن الرحیم

در جنگل باران شهرکی از زرافه ها بود در میان زرافه ها جشنی به پا بود اما دلیل را در داستان ببینید اسم من هم نیک نام است که یک زرافه هستم و الآن در جشن قرار دارم.

نیک نام:سلام دوست من!چرا جشن گرفتید؟

چاقالو:چی می گی یعنی نمی دونی؟

نیک نام:می بینی که دارم فیلم برداری می کنم.

چاقالو:ها فهمیدم.امروز روزی است که پسر رئیس زرافه ها متولد می شود.

نیک نام:که این طور.حالا اون متولد هم شده اسمش چیه؟

چاقالو:نگاه کن اون را.رئیس داره می یاد.

رئیس:جشن را  قطع کنید.

پیر زرافه:معلوم هست داری چی می گی؟

رئیس:بله این بچه ی من نحس است چون قد اون کوتاه.زرافه که نباید  این قدر قد کوتاه باشه.خدایا من چی کار کردم که باید این رنج را ببینم.

پیر زرافه:خوب همه وقتی متولد می شوند کوچک هستند.

رئیس:خیلی می خواهی باور کنی برو اون جا نگاهش کن.

پیر زرافه و بقیه همگی با هم رفتند تا زرافه قد کوتاه را ببینند. آنها فهمیدند که قد اون خیلی کوتاه تر از زرافه هایی است که متولد می شوند.همه در تعجب بودند.

شرزر که خیلی زرافه بد جنس و شروری بود در این میان سخنی گفت و آن این بود:باید زرافه را در باغ وحش پیش انسان ها بگذاریم تا هم جنگل در آسوده باشد و هم بتوانیم مشکلی را برای انسان ها به وجود آوریم.آنها همین کار را کردند و زرافه بیچاره در باغ وحش زرافه های باغ وحش گذاشتند.

یک پسرک با نام برزو او را دید او شیفته زیبایی وی شد و فوری صدا زد:مادر مادر بیا این جا این رو ببین.

همه دور این زرافه جمع شدند و از کوتاه بودن قدش از حد معمول متعجب شدند نگهبان و مدیر باغ وحش که انسان هایی بی رحم بودند هم به آنجا رفتند تا ببینند مردم دارند چه جیزی را تماشا می کنند مدیر باغ وحش به دیگر مسئولان باغ وحش گفت:من که تا حالا این زرافه را ندیدم.فرامرز(دیگر مسئول باغ وحش)گفت:این یک اعجاز علمی است یعنی واقعا جالبه.

در همین حال که آنها در حال صحبت بودند شیر(نام:تیزپا)به فیل(نام:پا گنده) می گفت:بچه ها اون تازه وارده را دیدین که همه مجذوب تماشای اون.فیل:واه!واه! با اون صورت ایکوریش.گورخر(ویرا):بچه ها ما باید اون را نجات بدهیم و خودمان نیز فرار کنیم.فیل:چرا؟ویرا:چون که مطمئن هستم می خواهند روی اون بچه زرافه آزمایش کنند پس ما حتما باید به اون کمک کنیم،شما چی؟موافق هستید یا نه؟

پاگنده:دیگه چکار کنم شاعر می گه :فلفل نبین سعدیا مرد نکنونام.....در خلوت شب های تار نمیرد هرگز.موافقم.ویرا:تو نظرت چیه؟آقا شیره.تیزپا:من هم با شما موفقم اما چطور می تونیم به اون کمک کنید.ویرا:بچه ها باید با هم دیگر از این جا که یک گیپالوی به تمام معنا رییسشه فرار کنیم.شیر:اما این کار خیلی خطرناکیه. پاگنده:نترس دوست من.شجاع باش من هم خیلی دوست دارم از این جا فرار کنم. اما برای چطوری فرار کردنمون هیچ گونه نقشه ای ندارم.

ویرا گفت:اما من یک نقشه دارم همین الآن آن را اجرا می کنیم.شیر خود را به مریضی زد و از خودش صدا در آورد.مأموران باغ وحش به همراه مدیر باغ به طرف قفس شیر آمدند و مدیر گفت:در قفس را باز کنید.یکی از مأموران گفت:اما این کار خیلی خطرناک است.مدیر گفت:مگر نمی بینی اون مریضه پس نگران نباش.بعد از این حرف مدیر مأمور در آن قفس را باز کرد تا که آن را باز کرد شیر به سوی او پرید و همه ترسیدند و به سوی جایی در حرکت بودند مدیر هم از بس ترسیده بود خود را در اتاقی پنهان کرد.

شیر قفس دوستانش پاگنده و ویرا را نیز باز کرد،همگی به سمت قفسه زرافه کوچولو دویدند و قفس آن را بازکردند و مدیر از آن  طرف نگاهش به طرف این سه حیوان به علاوه زرافه بود و از طریق بی سیم به مأمور می گفت:اون ها رو بگیرد سریع باشید چلمنگ های بی دست و پا.یکی از مأموران می خواست خود را به مدیرش نشان دهد،پس با تفنگش یک شلیک می خواست بکند که در پشتش صدای غرش شنید ان صدای تیز پا بود آنقدر ترسیده بود که تفنگش را به طرفی پرت کرد وقتی که پرت کرد گلوله ای شلیک شد و آن گلوله  به ظرفی که بالای سر مدیر بود برخورد کرد و آن ظرف بسیار بزرگ برروی سر مدیر خورد.بعد مأمور باغ وحش کلیلش را نیز به کنار گذاشت.

ویرا از آن طرف به شیر می گفت:ما باید این بچه را سریع به پیش دوستانش در جایگاه حفاظت شده برسانیم پس کلید را بردارد.همگی بعد از برداشتن کلید توسط شیر به طرف ماشین دویدند،زرافه کوچولو نیز بر روی پشت پاگنده که فیل است سوار بود تا که به ماشین رسیدند شیر پرید و در جایگاه راننده نشست و ویرا نیز در پشت تیزپا لم داد اما جای فیل که پاگنده باشد نبود و از آن طرف آژیر به صدا در آمده بود و در چند دقیقه ای دیگر مأموران پلیس و دیگر مأموران باغ وحش نیز می آمدند و آن ها را دوباره مثل قبل در قفس می کردند.

ویرا گفت چه کار کنیم با آقا فیله.فیل گفت:شما سریع باشید برید من معطلشان می کنم این زرافه کوچولو رو به مادرش برسانید.ویرا گفت:من نمی تونم بدون تو برم لطفا با من بیا.فیل گفت:اما چطوری من فقط باعث می شم که شما گیر بیافتید.

در آن طرف جنگل در جایگاه حفاظت شده:

رئیس زرافه:خدای من چکار کردم من در دونم در پیش انسان هایی که معلوم نیست خوبند یا بد گذاشتم به من هم میشه گفت پدر.پیر زرافه:نگران نباش اگر اون پسرتو مطمئن باش که به پیشت بر می گرده.رئییس زرافه:اما مادرش زمانی که اون رفته هنوز نخوابیده و مریضه اون هم مریضیه سخت چه کار کنم.

در باغ وحش:

ویرا :من فهمیدم باید چکار کنیم؟تیزپا:الکی وقت هدر نده اگر فکر داری سریع باش بگو.خودمان باید سوار اون ماشین بزرگ بشیم تا فیل هم جاش بشه من و پاگنده و این زرافه پشت می شینیم تو هم جلو بشین و رانندگی کن.تیزپا:اما من پایه 1 ندارم پلیس ممکنه دستگیرم کنه.ویرا:داری چی می گی سریع باش.پس آنها به سرعت به سمت آن ماشین دویدند.همان طور که ویرا گفته بود آن سه نفر پشت نشستند و شیر هم جلو.شیر گفت:من باید این رو چه طور روشن کنم من فقط کلید اون را داشتم.ویرا:نگاهی کن شاید اون جا بود .تیزپا:دیدمش.

پس به راه افتادند پلیس ها در تعقیب چندین حیوان بودند  وشیر هم بگونه مارپیچی رانندگی می کرد و سپس او به راه مناطق حفاظت شده رو آورد و علامت را دید و با ماشین در سیمی که نشان دهنده حفاظت شده بودن این مناطق را بود رفت و آن به جایگاه زرافه ها آمد.

پیرزرافه:نگاه کن پسرم اون جا را اون فکر زرافه کوچولو تو است.تیزپاآن ماشین را توقف و پلیس ها نیز رد ماشین را گم کردند.رییس زرافه آن قدر خوشحال بود که نمی دانست باید چکار کند او نیک نام را فرستاد تا به همسرش خبر بازگشت پسرشان را بدهد.

ویرا از ماشین همراه با زرافه کوچولو به همراه پاگنده پایین آمدند و تیزپا نیز از جایگاهش بلند شد و به پایین آمد ویرا گفت:لطفا از بچه تون مراقبت کنید ما می دونستیم که اون این بچه را به حالش خودش نمی گذارند.رئیس زرافه:از محبتی که کردین خیلی ممنونم من می خواهم نام این بچه را شما بگذارید.آنها با هم مشورت کردنذ و گفتند استوار ما امید به اونی داریم که ما رو پرسیده به امید همون این بجه مانند اسمش قوی و پایدار بمونه پس مراقبش باشید.

و خداحافظی کردند و رفتند.


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران