کودکان عزیز حتما که داستان حضرت ایوب را شنیده اید و می دانید که ایشان به صبر و بردباری معروف هستند با اینکه خداوند حضرت ایوب را مورد آزمایش سنگین قرار داد اما وی گوش به حرف شیطان رجیم نسپارد و تن به ناشکری به خدا نداد با هم داستان پیامبر ایوب را می بینیم تا از آن درس های بزرگی ار بگیریم.
قسمتی از داستان:ایوب ازپیامبران بزرگ خداوندبودودرسرزمین یمن زندگی می کرد.اودارای مال وثروت فراوان بودوگله های گاو وگوسفندواسب وچراگاه های بسیاروباغ هاوگندم زارهای پهناورداشت.ولی باوجوداین ثروت ها،مانندمردم فقیرزندگی می کرد...
بسم الله الرحمن الرحیم
صبرایوب
ایوب ازپیامبران بزرگ خداوندبودودرسرزمین یمن زندگی می کرد.اودارای مال وثروت فراوان بودوگله های گاو وگوسفندواسب وچراگاه های بسیاروباغ هاوگندم زارهای پهناورداشت.ولی باوجوداین ثروت ها،مانندمردم فقیرزندگی می کرد.همیشه قبل ازخوردن غذا،گرسنه ای راسیرمی کردوسپس غذامی خورد،اوپیوسته مشغول شکروتسبیح خداوندبودبرای لحظه ای،ازیاداوغافل نمی شدوبه دلیل همین بندگی او،تصمیم خداوندبرآن شدتابا بلاهاوسختی های مختلف اوراموردآزمایش قراردهدونهایت اطاعت وبندگی اورابرای انسان هاوفرشتگان،به نمایش بگذارد.
یک روزسیلی عظیم،درچراگاه های ایوب به راه افتادوتمام گوسفندان وگاوهای اوراهلاک کرد.چوپانانش باعجله خودرابه او،که درمحراب مشغول عبادت بودرساندندوخبرازبین رفتن گوسفندان وگاوهارا به اودادند،ولی ایوب باخونسردی وبدون اینکه ازعبادت دست بکشد،جواب داد:«اینهاامانت های بودکه خداونددراختیارمن قرارگذاشته است واکنون ازمن بازپس گرفته است ومابایدشکرگذاراوباشیم وسپاس نعمت های بی شماری راکه هنوز،دراختیارداریم به جای آوریم.»
فردای آن روز،مرض سختی دربین اسب های ایوب افتادو کمتر از دو روز،تمام اسبها،از بین رفتند.نگهبانان،نزدایوب آمده وماجرای مرگ اسبهارا برای او تعریف کردند ولی ایوب با خون سردی همان جواب قبلی را داد:«اسبها را خداوند به من داده بود و خود او از من،پس گرفته است و ما باید شکر گذار خداوند باشیم.»هنوز هفت روز از مرگ اسبها نمی گذشت که ناگهان آتش هولناکی در گندم زارها و باغهای ایوب بپاشد و تمام آنها طعمه حریق گردیده و از بین رفت.دهقانان با عجله خود را به ایوب رساندند و ماجرا را به او خبر دادند.ولی ایوب همانند گذشته،با آرامش جواب داد:«این ها امانت خداوند بود و اراده او براین است که آنها را از من بکیرد.خدا را سپاس می گویم که به من نعمت ایمان و زندگی عطا کرده است و مرا مورد آزمایش قرار می دهد.»
حالا دیگر دارایی های ایوب از بین رفته بود و او از مال دنیا چیزی نداشت،حتی محتاج غذای روزانه خانواده خود شده بود،ولی صبر می کرد و همسر و فرزندانش را دلداری می داد و به انها می گفت:«این اراده و خواست خداوند بوده است واو به صبر کنندگان اجری عظیم،می فرماید و ما باید شکر گذار او باشیم.»شیطان،هر چه تلاش می کرد،ایوب را به خاطر این بلاها وسوسه نماید،تا او لب به اعتراض و ناشکری در برابر خداوند باز کند،نمی توانست و ایوب در برابر همه سختی ها،خدا را شکر می کرد و صبر می کرد.
مدتی گذشت.روزی فرزندان ایوب در مکتب مشغول درس خواندن بودند.استاد برای لحظه ای از مکتب خارج شد.در این هنگام،زلزله ای رخ داد و مکتب خراب شد و فرزندان ایوب کشته شدند.استاد که شاهد ماجرا بود.ایوب و همسرش را خبر کرد و همگی خود را به مکتب رساندند.ابتدا شیطان می خواست ایوب را وسوسه کند که چرا باید بلا بر سر تو بیاید و چرا فقط باید فرزندان تو بمیرند ولی ایوب به خود آمد و شروع به دلداری دادن همسرش کرد و گفت:«ما در حال آزمایش الهی هستیم،فرزندان ما امانت خداوند بودند و او هم،از ما پس گرفته است و ماباید صبر کنیم که او به صبر کنندگان اجری عظیم،خواهد داد.»
هنوز بیشتر از یک هفته از مرگ فرزندان ایوب نگذشته بود که روزی پای ایوب درد گرفت و تاول زد.کم کم تاول تبدیل به زخم شد و زخم زیاد شد تنا اینکه تمام بدن او را فرا گرفت و همه بدنش چرکین و زخم آلود شد.بیماری ایوب باعث شد،همه دوستان و همسایه ها و فامیل هایش از او دوری کنند و فقط همسرش رحمه در کنار او باقی ماند.ایوب در گوشه ای،روی زمین افتاده بود و حتی دیگر نمی توانست از جایش حرکت کند.ولی لحظه ای دست از عبادت خداوند برنمی داشت و مرتب خداوند را شکر می کرد و به رحمه گفت:« این سختی ها که ما می بینیم دربرابر نعمت هایی که خداوند به ما داده است بسیار اندک می باشد و ماباید شکر گذار خداوند باشیم.اراده خداوند بر این است که سلامتی را که او به من داده بود پس بگیرد.»رحمه همسر مهربان ایوب،در کنار او مانده بود و با عشق و علاقه از او پرستاری و مراقبت می کرد.یک روز،همسایه ها به سراغ ایوب آمدند و گفتند:«ای ایوب!ما می ترسیم که بیماری شما،به فرزندان ما سرایت نموده و آنها را مریض کند.تو باید از این شهر بروی.»سپس ایوب را روی تکه چوبی قرار دادند و به بیرون شهر در کنار نهری بردند و برای او رحمه در آنجا سرپناهی ساختند و بازگشتند.ولی رحمه،همسر مهربان ایوب در کنار او باقی ماند.رحمه روزها به شهر می آمد و نزد اقوام خویش کار می کرد و با مزد آن، مقداری غذا و خوراک تهیه می نمود و غروب پیش ایوب باز می گشت.
روزی تحمل رحمه،تمام شد و او شروع به نالیدن از وضعشان کرد و به ایوب گفت:«چرا باید این بلا ها بر سر ما بیاید.چرا از خداوند نمی خواهی که ما را نجات دهد و به حال اولمان باز گرداند.»ایوب از این ناشکری همسرش بسیار غمگین شد،گریه کرد و گفت:«چرا به درگاه خداوند ناشکری می کنی.این بلاها در برابر نعمت های خداوند بسیار اندک است.به خدا قسم،اگر خوب شوم یکصد تازیانه به خاطر این حرف،به تو خواهم زد.»
رحمه از گفته خود پشیمان شد و از خداوند خواست که او را ببخشد،سپس برای تهیه غذا به شهر رفت.در این هنگام فرشته ای از طرف خداوند نزد ایوب آمده و چنین گفت:«ای ایوب! برخیز که مصیبتها و بلاهای تو به پایان رسیده و خداوند برتو رحمت نازل کرده است.وتو از آزمایش سربلند بیرون آمدی،اینک پای خود را بر زمین بزن و خود را درون چشمه ای که از آن خواهد جوشید،بشوی.»
عصر که رحمه از شهر بازگشت،ایوب را نیافت و به جای او جوان زیبا و بلند قامتی را دید که در کنار سر پناه آنها ایستاده است.جوان از او پرسید :«دنبال چه می گردی؟»رحمه جواب داد:«به دنبال شوهر بیمارم،ایوب پیغمبر.نمی دانم چه بلایی سرش آمده است.»جوان گفت:«ای رجمه!من ایوب پیامبر می باشم و به لطف خداوند روزگار سختی ما به پایان رسیده است.»سپس رحمه نیز،خود را در آن چشمه شست و او هم،مانند روزگار جوانی خود گردید.هردو به شهر یازگشتند و خداوند فرزندانشان را زنده کرد و دوباره آنها را صاحب مال و اموال فراوان ساخت.
ایوب پس از مدتی تصمیم گرفت قسمی که خورده است،به جا آورده و صد تازیانه به رحمه بزند.اما خداوند به او فرمود:«این زن،با این همه خدمتی که به تو کرده،لایق تازیانه نیست و تو باید به او لطف و مهربانی کنی و برای اینکه قسم خود را به جای آوری،یک صد ساقه گندم را در کنار هم قرار بده و یک ضربه آرام بر او بزن.»ایوب به این دستور عمل کرد و پس از آن،رحمه را بسیار دوست می داشت و به او مهربانی می کرد.