عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : دوشنبه 05 اسفند 1392
بازدید : 127
نویسنده : mylibrary

يك روز قشنگ آفتابي در جنگل بود. صدايي از بالاي درخت

 مي آيد . يعني چه شده است؟

ادامه مطلب........................................


يك روز قشنگ آفتابي در جنگل بود. صدايي از بالاي درخت

 مي آيد . يعني چه شده است؟

 

 

 

آقا جغده به خانه جديدش نقل و مكان كرده بود و مشغول باز كردن جعبه هاي اسبابش بود.

آقا جغده فكر مي كرد كه كلاهك آباژورش را كجا گذاشته است؟

 

 

 

 

آقا جغده اسبابش را از جعبه بيرون مي آورد تا آنها را سر جايشان بچيند.

 

 

 

همان روز خانم جوجه تيغي از زير درخت مي گذشت ، او خيلي گرمش بود. او پيش خودش گفت: ايكاش چيزي داشتم كه مرا از اين گرما نجات مي داد. ناگهان صداي افتادن چيزي را شنيد وقتي برگشت، خيلي خوشحال شد و گفت:  واي ، يك كلاه آفتابي

او فكر كرد كه خيلي خوش شانس است كه درخت آرزوها را پيدا كرده است. بايد بروم و به روباه اين خبر را بدهم.

 

 

خانم جوجه تيغي همراهبا روباه برگشت.

 روباه گفت: به نظر نمي رسد كه اين درخت آرزوها باشد.

جوجه تيغي گفت: ولي اون درخت آرزو است، زود باش يك چيزي آرزو كن. روباه گفت: اوووم ، اما من چه چيزي آرزو كنم؟

 

 

 

 

 

روباه فكر كرد كه چه چيزي آرزو كند؟

يك ليوان بزرگ شير شكلات، يا يك كفش جديد رقص، يا يك ماشين قرمز بزرگ ؟

روباه گفت: فهميدم يك كفش نوي رقص مي خواهم.

   چند دقيقه اي گذشت اما هيچ اتفاقي نيافتاد.

روباه گفت: ديدي، اين درخت آرزو نيست


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

حساب کاربری ندارید؟