بسم الله الرحمن الرحیم
داستان ببر و مرد مسافر یکی از بهترین داستان ها برای کودک شما این داستان زیبا برای کودکان عزیز شما جمع آوری شده است تا بتوانید برای آنان به صورت متنی کاملا روان و زیبا بخوانید.امید واریم که کودکان شما با شنیدن این داستان ها گامی مهم در جهت ترتیب آنان بردارید و آنان فردی کتابخوان،زیرک،باهوش و از همه مهم تر باادب تربیت نمایید.
موضوع این داستان به عمل کردن به قول ربط دارد.پس اگر می خواهید تا کودکتان قول دادن و عمل کردن به آن را درست یاد بگیرد پس به ادامه مطلب رجوع کنید.
به نام خداوند رحمان رحیم
روزی چند مسافر ببری را به دام انداختند و او را در قفس اسیر کردند.
آن ها قفس او را در کنار جاده قرار دادند تا همه ببینند ببری که تاکنون جان حیوانات و بچه های بسیاری را گرفته الان خود به دام افتاده.
حالا ببر توی یک دردسر بزرگ افتاده بود. او نه غذایی برای خوردن داشت و نه آبی برای نوشیدن. ببر درنده از هر رهگذر و عابری درخواست می کرد تا او را نجات دهد و به آن ها قول می داد اگر او را از این قفس نجات دهند کاری به کار آن ها نخواهد داشت. اما هیچ کس حرف ببر وحشی و درنده را باور نمی کرد.
اما در آخر مسافری مهربان بعد از این که قول ببر را شنید حاضر شد او را از بند رها کند.
ببر وحشی به محض این که از قفس آزاد شد می خواست مسافر مهربان را بکشد. مسافر از او خواست تا به قول و عهدش وفا کند. اما حیوان درنده توجهی به التماس مرد مسافر نمی کرد. ببر وحشی گفت: من گرسنه ام و تو هم شکار منی، چگونه تو را آزاد کنم؟
در همین حین، روباهی به آن جا رسید. او تمام حرف های ببر و مرد مسافر را شنید و گفت: باور نمی کنم چنین ببر بزرگی در چنین قفس کوچکی جا شده باشد.
ببر گفت: الان به تو نشان می دهم که چگونه در قفس جاشدم. و بعد داخل قفس شد و روباه ناقلا فوراً در قفس را بست و با مرد مسافر از آن جا دور شد.