عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : پنج‌شنبه 28 آذر 1392
بازدید : 172
نویسنده : mylibrary

بسم الله الرحمن الرحیم

داستانی کوتاه اما شنیدنی و خواندی که آموزه هایی را در این داستان می آموزید این از کتاب کاشکی هنوز مدرسه می رفتیم به قلم قدسی قاضی نور می باشد.

قسمتی از داستان:

توی بساط کتابفروش های کنار خیابان که تعداد کتابها بی شمار و همه جور بود  بساط کوچک پسر بچه ای توجهم راجلب کرد.چون فقط پنج تاکتاب بچه هاجلوش بود،همین.

نزدیکش شدم و کتاب هایی را که نداشتم خریدم..........ادامه مطالب


 

بسم الله الرحمن الرحیم

کاش صمد بود

توی بساط کتابفروش های کنار خیابان که تعداد کتابها بی شمار و همه جور بود  بساط کوچک پسر بچه ای توجهم راجلب کرد.چون فقط پنج تاکتاب بچه هاجلوش بود،همین.

نزدیکش شدم و کتاب هایی را که نداشتم خریدم و یک کتاب برجا ماند،کتاب ماهی سیاه کوچولو. --- پسرک با قیافه ای جدی گفت: شما کتاب به این خوبی را چرا نمی خرید؟این کتاب مال صمد است.می دانید صمد که بود؟

- گفتم:آره می دانم صمد که بود ولی.........

- ولی ندارد،اگر صمد را می شناختید،حتی اگر اسم صمد به گوشتان خورده بود می دانستید چقدر مدیون او هستیم.شما فقط او را نخریدید.

آنچنان هیجان زده حرف می زد و چنان از دستم عصبانی بود که مجال جواب دادن به من نمی داد.

تمام حرف هایش را گوش کردم،هر چه قدر که او از دست من عصبانی بود همان قدر من از دست او شادمان بودم،دلم می خواست سرتراشیده اش را غرق بوسه کنم،اصلا نمی دانم دلم می خواست چه کنم.

- وقتی ساکت شد گفتم:تو همه ی حرف هایت را زدی،بگذار من هم حرفم را بزنم.اگر من ماهی سیاه را نخریدم فقط به این دلیل بود که آن را سال ها قبل خوانده ام و به تمام بچه هایی که می شناختم داده ام.دلیل من فقط همین همین است،این دلیل قانع کننده بود؟

پسرک توی چشم هایم نگاه کرد.

کاش صمد بود و نگاه او را می دید.

 


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران