عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
موبایل :
ایمیل :
نام اصلی :
تاریخ : جمعه 20 دی 1392
بازدید : 149
نویسنده : mylibrary

داستانی کوتاه اما شنیدنی و خواندی که آموزه هایی را در این داستان می آموزید این از کتاب کاشکی هنوز مدرسه می رفتیم به قلم قدسی قاضی نور می باشد.

قسمتی از داستان:

 

یکهو چشمش به من افتاد و حرفش را برید.

 

کم آنچه را که باید بفهمم فهمیدم.بابای بیچاره ام هیچوقت زندگی نکرد.بعد از چند روز از مدرسه در آمدم.یعنی دیگر نمی شد که بروم اما همیشه از دور می ایستم و بچه ها را که به مدرسه می روند تماشا می کنم.کاشکی هنور هم مدرسه می رفتم،آقا ناظم گوشم را می کشید و آقا معلم جریمه ام می کرد.همیشه دلم می خواهد جلو بروم و با بچه ها و آقا معلم حرف بزنم اما رویم نمی شود.داستان را به طور کامل در ادامه مطلب می توانید ببینید.

 

 


کاش هنوز هم به مدرسه می رفتم

نور ماه افتاده بود توی صورتم،بی خوابی به سرم زد.یاد دو سال قبل افتادم.یک روز بارانی از مدرسه که برگشتم بازهم پاهایم خیس بود.وقتی کفشهایم را در آوردم جورابم را چلاندم.بابام به مادرم گفت:این بچه یک جفت کفش لازم دارد.گفتم:تو همیشه می گویی اما نمی خری.پدرم سرخ شد، یکهو خواباند توی صورتم،هیچ وقت چک به آن محکمی نخورده بودم.مادرم مرا از اتاق بیرون برد و گفت:مادر جان!این چه حرفی بود که به بابات زدی،هیچ چیز برای یک مرد از این بدتر نیست که جلوی زن و بچه اش خجالت زده بشود،چه کند؟دستش تنگ است.وقتی نتواند کاری بکند دلش آتش می گیرد.چشم های مادرم پر از اشک شد.از این حرف ها غصه ام شد.رفتم کنار بابام نشستم.بابام دستی به سرم کشید و گفت:باباجان!همین روزها می روم اصفهان،وقتی برگشتم برایت یک جفت چکمه می آورم.از مادرم هم شنیده بودم که بابام برای کار به اصفهان می رود.بابام گفته بود آنجا کار زیاد است.حتما یک کار هم برای بابام پیدا می شود.چند روز بعد بابام رفت.یک شب خواب دیدم که بابام از اصفهان برگشته،یک کیف مدرسه پراز دفتر و کتاب و گز و یک جفت چکمه نو هم آورده،چکمه ها را پوشیدم،هی روی برف ها دویدم و پاهایم یخ نکرد.مدتی گذشت،یک روز که از مدرسه برگشتم در حیاط باز بود،وارد که شدم شنیدم مادربزرگم به مادرم می گفت:یعنی بعد از یک ماه هنوز هم کار پیدا نکرده؟نکند که.....

مادرم وسط حرفش دوید و گفت:آنجا کار زیاد است،بالاخره یک کاری پیدا می کند.بازهم روزها می گذشت و روزگار ما به بدبختی می گذشت.مادربزرگم مدام سوال می کرد و مادرم با نا امیدی جواب می داد یک روز از مدرسه برگشتم مادرم دم در بود،تا مرا دید  جلو آمد و گفت:بابات برگشته،مبادا راجع به چکمه باهاش حرف بزنی.چون نیاورده،نمی خواهی که ناراحت بشود.

آمدم کنار بابام نشستم،سرم را با ناراحتی بوسید و گفت:این دفعه هم نشد که برایت چکمه بیاورم و ساکت شد.گفتم:بابا من چکمه نمی خواستم،دلم می خواست که تو زودتر برگردی.
بابام غمگین سرش را پایین انداخت من راستش را گفته بودم.بیشتر از چکمه،مشتاق آمدن بابام بودم،دلم برایش خیلی تنگ شده بود.

از فردای آن روز بابام بد اخلاق تر شد،لاغر تر شد و یک ناگهان رفت زیر کامیون نمی توانستم بفهمم چطور بابام کامیون به آن گندگی را ندید.

چند وقت پیش خاله ام از مادربزرگم پرسید:مادر!چطور آن اتفاق افتاد؟مادربزرگم با گریه گفت:چه می دانم!ولی این اواخر خدا بیامرز خیلی از زندگی بیزار شده بود،گمانم خودش را.....

یکهو چشمش به من افتاد و حرفش را برید.

کم آنچه را که باید بفهمم فهمیدم.بابای بیچاره ام هیچوقت زندگی نکرد.بعد از چند روز از مدرسه در آمدم.یعنی دیگر نمی شد که بروم اما همیشه از دور می ایستم و بچه ها را که به مدرسه می روند تماشا می کنم.کاشکی هنور هم مدرسه می رفتم،آقا ناظم گوشم را می کشید و آقا معلم جریمه ام می کرد.همیشه دلم می خواهد جلو بروم و با بچه ها و آقا معلم حرف بزنم اما رویم نمی شود.

همین طور نور ماه توی صورتم بود و غلت می زدم،مادرم بیدار شد، پرسید:

تو بیداری؟بخواب مادر،صبح خواب میمانی دیر می رسی سر کار.صدای مادرم سنگین و غصه دار بود.

گفتم:نه مادر!خواب بودم،تشنه ام شد بیدار شدم،دوباره می خوابم.بیچاره مادرم که مقصر نیست،چرا باید ناراحتش کنم،خودش به اندازه کافی بدبختی دارد.


مطالب مرتبط با این پست :

می توانید دیدگاه خود را بنویسید


وبسایت کتابخانه مجازی 92-93

RSS

Powered By
loxblog.Com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران